امروز سه شنبه ۲۱ آذر بود. اخر خفته قبل عادی بود و یه آبگوشت دبش گذاشتم و مامانم هم از خونه خاله اومد خونه داداش و عادی گذشت . دیشب هم مادر زنداییام فوت کرد و روز بعد مامان اینها میرن خاکسپاری و خلاصه مامان و گاهی بیحوصلگیهاش داغونم کرده. منتظر بغا هم هستیم وهنوز خبری ندادن. یواشکی به مامان گفتم اگه آشنایی داره یه سفارش بکنه ببینم چی میشه، روز و شبهام به سختی میگذره جهنم زندگیم قطعا این چند سال اخیر بوده.
برچسب: نویسنده: فاطمه اکبرینژاد تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 1:10
برچسب: نویسنده: فاطمه اکبرینژاد تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 1:10
برچسب: نویسنده: فاطمه اکبرینژاد تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 1:10
یکماهه اینجا چیزی ننوشتم . تو این یکماه اخیر خیلی شلوغ بودم و مشغول آماده کردن برای سفر... بله بالاخره زمان آینده میرم و امیدوارم کارهام اونجوری که میخوام پیش بره، استرس دارم ، خدا کنه مامان مریض نباشه ومشکل خاصی نداشته باشه، امیدوارم خدا یه سرپناه بهمون بده و ... ، بارم زیاده خدا کنه مشکلی پیش نیاد وزمان آیندهها بیام بنویسم راحت رفتم ... ببینم دفعه بعد که میام اینجا چی مینویسم ؟؟ خدایا دستم رو بگیر
برچسب: نویسنده: فاطمه اکبرینژاد تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 1:10